تلوزیون و جای خالی عمه و خاله
ما از ابتدای زیر یک سقف آمدنمان تلوزیون نگرفتیم.
هم پولش را نداشتیم و هم میخواستیم وقتمان به گفت و گو با همدیگر بگذرد.
تصمیم جالب و کارامدی بود.بعدا چند عروس و داماد دیگر هم راهمان را ادامه دادند.
اما وقتی بچه دوممان به دنیا امد شرایط. جور دیگری شد.
نیاز به کسی بود که بچه هارا سرگرم کند.
یا موقعی که به امور یکی از بچه ها رسیدگی کنم،آن دیگری غرغر نکند.
اما از آنجایی که خانه ها ازهم دور و رفت و امدها کم،کسی نبود که نبود.
به پیشنهاد عموی بچه ها،تلوزیون و دستگاه ست تاب باکس وارد خانه ما شد.
تا جای کسی ک باید باشد را پرکند.
تا خلاها را بپوشاند.خلا جمعیتی..
تا یادمان برود چه به سرمان امده است.
چقدر از هم دوریم،چقدر به خود مشغولیم که از سرزدن به یک مادر تازه زا عاجزیم.
الان حدود شش ماه از امدن این جعبه کوچک هزاررنگ می گذرد و بچه ها نگاهش نمی کنند.
بچه ها آدم واقعی میخواهند. نه این خاله و عموهای کارتونی که فقط اهنگ های تند میخوانند.
بچه ها همبازی هم قد خودشان میخواهند.
و این حق طبیعی شان است.
از استاد صفایی حائری
📜 #متن |🔰هنگامى كه انسان سرمايه هاى عظيم خود را شناخت، ناچار به كارهاى بزرگ رو مى آورد و در بازارهاى بزرگ، تجارت راه مى اندازد.
🔹تذكرها و يادآورى ها، انسان را از درنگ ها و ركودها و قناعت ها و غرورها و وسوسه ها و تحريك ها، آزاد مى كنند و پيش مى رانند؛ چون هنگامى كه انسان سرمايه هاى عظيم خود را شناخت، ناچار به كارهاى بزرگ رو مى آورد و در بازارهاى بزرگ، تجارت راه مى اندازد.
🔹كسى كه سرمايه ى خودش را پنجاه تومان مى داند، ناچار به شلغم فروشى تن مى دهد. اما هنگامى كه دو ميليارد تومان سرمايه سراغ داشتهباشد، ديگر نه شلغم فروشى، كه به صادرات شلغم هم قانع نمى شود و از كارخانه هاى عظيم سر درمى آورد.
🔹هنگامى كه انسان وسعت هستى را شناخت، در تنگناى يك مرحله نمى ماند و به بهره هاى محدود چشم نمى اندازد.
❛❛ عینصاد
📚 #مسئولیت_سازندگی | ص ۱۰۰
تحمل درد زاییدن
یادداشتی برای رعایت انصاف
حامله بودن سخت تر است یا تحمل زن حامله؟
زایمان بیشتر آدم را از پا در می اورد یا کسی که پشت در زایشگاه پله ها را بالا پایین می کند و نگران همسر و بچه اش است؟
نمیدانم.میخواهم مقایسه کنم.
نمیخواهم به نتایج علمی خاصی برسم.
و نمیخوام وارد دعوای برتری کارهای زن یا مرد بشوم.
تنها میخواهم آن طرف معادله را هم ببینم.
من یک زنم که فقط حامله بودن،زایمان،شیردهی،نگه داری از بچه کولیکی را تجربه کرده ام.
من هیچوقت ان طرف قضیه نبوده ام.
هیچوقت تجربه نکرده ام غرغر های یک زن پا به ماه می تواند چقدر کسل کننده باشد.
من خودم ویارها و بالا اوردن های بسیاری تحمل کرده ام
اما هیچوقت نفهمیدم مردی که ناراحتی و زجر مرا می بیند چقدر اذیت می شود.
من فقط وقتی پوشک ها رو به اتمام است پیامک هشدار می دهم به پدرشان
اما واقعا نمیدانم دراوردن پول خرید پوشک چگونه است
من هیچوقت مرد نبوده ام،قرارهم نیست مرد بشوم.
من یک زنم و آنچه میبینم پوست کارکرده دستان پدر بچه ها است.
آنچه میبینم در نظرم زمختی است. اینکه در زایشگاه بعد از وضع حمل نمیتواند دلداری بدهد را میبینم.
شاید زیر ان چهره درهم مردی باشد که انقدر از درد زاییدن من ناراحت است که نمی تواند حرفی بزند.
شاید وقتی پا به ماه بودم و دلم حرفهای امیدوار کننده می خواست، درون آن مرد غوغایی بپا بود. غوغایی از سر دوست داشتن من و فرزندش
غوغایی از جنس اینکه دل نداشت آزار مرا ببیند.
درست است که من هیچوقت مرد نبوده ام
اما باید بتوانم با دید زنانه،دل مردم را بخوانم.
باید بتوانم بفهمم زیر آن ابروهای درهم رفته چه خبر است.
او هم هیچوقت زن نبوده است
هیچوقت نمیزاید و هیچوقت نمیفهمد سر و کله زدن با یک بچه بدخواب چقدر انرژی میخواهد.
اما او سختی های دیگری را تحمل می کند تا ستون های خانه محکم بماند.
دور از احساس لطیف یک زن است که نبیند.
باید از این به بعد بیشتر تامل کنم.
بیشتر بفهمم.
بیشتر زن باشم.
برای سال آینده
کوله پشتی
من سال ۱۴۰۱ را با ساک بیمارستان آغاز کردم.
همه انچه نیاز یک زن تازه زا و یک نوزاد است را جمع کردم و کل نوروز به امدن بچه فکر میکردم.
مرتب چک میکردم وسایل ساکم کامل باشد.
برای فرزند دیگرم که ممکن بود از امدن بچه جدید بدخلق شود،صبوری در ساکم گذاشتم.
متاسفانه برای همسرداریم هیچ لوازمی برنداشتم،یادم باشد برای سفر سال بعد حفظ اقتدار پدر خانواده را در ساکم بگذارم.
او ستون است و تا حالش خوب باشد سفر ما بی خطر است.
حالا باید برای سفر جدیدم ساکم را سبک سنگین کنم.باید متناسب با نیازهای کودک یک ساله
و خواهر دوساله اش
و پدرشان،اسباب در کیفم بگذارم.
باید متناسب نقش هایم لوازم بردارم.
باید بچسبم به همسری کردن
به مادری کردن
به زن بودن
سفر من همین است.راضی باشم به انچه خدا برایم رقم می زند.
از روزمرگی فاصله بگیرم.
مطالعه کنم.برای ارتقای خودم که مدیر عاطفی این سفر هستم.
برای همسرداریم درک و همدردی برمیدارم.سعی میکنم سال بعد کمتر عصبانیتم از کارهای خانه را سرهمسر خالی کنم.
یک مواقعی را به خلوت با خود اختصاص دهم تا مثل زودپز منفجر نشوم و روح روان یک خانواده آسیب نبیند.
چند دست لباس صبوری برمیدارم.باید خیلی حلیم شوم.
برای بچه داری ام، یک دست لباس کامل مامان کافی بودن برمیدارم و تا میتوانم در این سفر یک ساله میپوشم.
از کوله ام مراقب باش بچه! نکن یه طوری ات میشه را برمیدارم.
فرزندانم در آستانه کشف دنیای بیرون از خود میخواهند سفر کنند.
برایشان لباس آزادی،آقایی برمیدارم.
یک نقشه راه هم میخوام.مسیر سفر گیج کننده است،باید راهنما داشته باشم تا بین نقش هایم تعادل باشد.
نمیخواهم رشد کاریکاتوری کنم.گاهی مادریم پیشرفت کند و از همسرداری عقب بمانم
یا به خودم اهمیت ندهم و ضررش بشود بی حوصلگی موقع بازی بچه ها.
یا ترکش هایش زخم زبان بشود و به قلب همسرم بخورد.
باید بنویسم چه ایستگاههایی قرار است طی شود.
از کجاها عبور خواهم کرد
و چه مواقع تامل کنم.
کوله پشتی زنانگی ام هرچه متعادل تر باشددر سفر به خودم و همه آنهایی که حالشان به حال من وابسته است بهتراست.
او هم مثل خودش پوشک میشد!
آمادگی بچه اول برای ورود بچه دوم
می گویند بچه اول را به تدریج برای داشتن خواهر یا برادرش اماده کنید
انتظار کمی بدخلقی و تقلید از رفتارهای نوزاد از او را داشته باشید.
در کارهای بچه دوم از نظرات بچه اول استفاده کنید.
جشن بگیرید و یک هدیه به فرزند اولتان بدهید و بگویید از طرف فرزند دوم است.
حتی برای انتخاب اسم هم او را مشارکت دهید.
به او خبر دهید که به بیمارستان میروید و با یک کودک دیگر برمیگردید.
در سه ماه پایانی علت شکم بزرگتان را بگویید و از وضعیت جنین در حد فهم فرزندتان صحبت کنید.
اما برای ما قضیه جور دیگری رقم خورد.
وقتی من به بیمارستان میرفتم تا بچه دوم را با خود به خانه بیاورم،فرزند اولمان تازه راه افتاده بود و از این پیشرفت بینظیرش شادمان بود.
برایش سوال نشد که شکم مامان چرا انقد بزرگ شده،فقط گاهی میشنید که نمیتوانم بغلت کنم عزیزم!
او اصلا معنای هدیه را نمیفهمید چه برسد بگویم این از طرف خواهرت است.
معنای حسادت و دیگر مشتقات بدخلقی نه تنها برایش تعریف نشده بودند که حتی جایگاه خودش را نمیشناخت تا از به خطر افتادنش توسط بچه دیگر دلگیر شود.
وقتی از بیمارستان آمدم و مرا با خواهرش دید لبخند کودکانه ای زد.
شب خوابش نمیبرد و دور سالن میدوید و میگفت
نی نی
نی نی!
خوشحال بود، از سرخی لپ هایش و تحرک بیشتر از روزهای دیگرش فهمیدیم خوشحال است.
صبح روز بعد یک بیسکوییت مادر برداشت
رفت بالای سرش نشست
و دست با بیسکوییت را به طرف دهان نوزاد برد..
انگار یک عمر برای ورود بچه دوم اماده بود.
یا انگار خواهرش را در شکم من جاگذاشته بود و حالا که همسفرش به او پیوسته دیگر نگران نیست.
خیلی زود با این مساله که او شیشه خودش را میخورد و پستانک خودش را دارد
و من شیشه خودم را میخورم کنار امد.
فهمید که او هم مثل خودش پوشک میشود.
شیرمیخورد و چون فعلا دندان ندارد بقیه خوراکی ها را نمیخورد.
فقط مدتی مواظب بودیم حین مرور اعضای صورت نوزاد دست توی چشمهای آبجی کوچکش نکند.
اگر همه جای این مسیر سخت بوده باشد و سختی های بیشتری پیش رویم باشد
این اماده شدن فرزند اولم برای فرزند دوم خیلی آسان و شیرین بود.
انقدر که بعضی سختی ها را باخودش میشست و میبرد.