نوشتن مقاله۱
خیلی از جمله هایش را با اشک نوشتم. به خاطر تمام سالهایی که از نعمت خواهر و برادر محروم بودم. آنجایی که نتیجه گرفتم تک فرزندان با همه امکاناتشان، تنهایی و رنج ناشی از آن را تجربه میکنند، قلم و کاغذهایم را رها کردم، زانو هایم را بغل کردم و هرقدر چشمانم یاری می داد اشک ریختم. من دنبال اسم علمی همه سختی هایی بودم که بیست و چند سال تحمل کرده بودم. مثلا تعریف علمی اینکه می گویند:"خوش به حالت مامان و بابا همیشه هواتو دارن!” این جمله می شود: “حمایت افراطی والدین از تنها فرزندشان، آزادی کودک در انتخاب و تصمیم گیری را به خطر می اندازد. تبعات آزاد نبودن و مستقل نبودن کودک در آینده بیشتر نمایان می شود.”
به هر حال خوشحالم که در اولین تجربه پژوهشگری ام از رنج تک فرزندی نوشته ام. به دروغی به عنوان تربیت بچه کمتر بهتر است، پاسخ داده ام. فواید چندفرزندی در تربیت دینی خانواده را گفته ام.
از آینده روشن فاطمه زهرا و حنانه به خاطر داشتن همدیگر با یک سال اختلاف سنی خوشحالم. زیرا می دانم دخترانم در یک سیستم تربیتی خود به خودی قرار گرفته اند.
نزاع ها و چالش های کودکان هم سن و سال در محیط امن خانواده بهترین و بی نظیر ترین فرصت تربیتی است.
الحمدلله رب العالمین
#مقاله
#پژوهش
ظهر تاسوعا
اسم مسجد محله ما به احترام قمر منیر بنی هاشم، حضرت ابالفضل است.
ظهر تاسوعا که می شود، مسجد جای سوزن انداختن ندارد.
وقتی قسمتم شده بود در مراسم ظهر تاسوعا شرکت کنم، برای نماز جماعت به طبقه دوم مسجد رفتم.
یک جای خالی پیدا کردم.
از خانم کناری پرسیدم:” جای کسی است؟”
گفت: ” بله، دخترم الان میاد! شمام وایسا جاتون میشه.”
وقتی دخترش آمد، دیدم نوجوان تازه بالغی است. سوال کردم:” اگه من کنارت نمازبخونم اذیت نمیشی؟ گرمت نمیشه؟”
با کراهت گفت:” نه طوری نیس.”
بازهم دلم نیامد، نخواستم خاطره بدی از مراسم تاسوعا در ذهنش بماند.
به یاد خاطرات خودم در کودکی و نوجوانی افتادم.
گاهی زن ها ما را عضو نمازگزار حساب نمیکردند و سجاده شان را جایی که ما بودیم پهن می کردند.
عقب ایستادم تا نماز جماعت تمام شود
و خودم نمازم را بخوانم.
#راویان_روضه
#به_قلم_خودم
قیام خانوادگی امام حسین
کیفم را پر از هر وسیله و خوراکی ای که بشود بچه ها را آرام کرد، می کنم.
پیاده راه می افتیم به سمت نزدیک ترین مکانی که برای حسین علیه السلام مجلس گرفته اند.
چقدر خوب است که در این ماه محرم هم ماشینمان را دزد برده و هم موتورمان خراب است. حتی کالسکه هم توی صندوق عقب ماشین به سرقت رفته است.
دو تا بچه را باید حدود بیست دقیقه بغل کنیم و راه ببریم تا برسیم.
چقدر آوارگی در این شب گرم می چسبد. مافقط در شهر خودمان میخواهیم مسیری را پیاده طی کنیم.
مردانمان هم کشته نشده اند.
از تازیانه هم خبری نیست.
هروقت دخترکانم تشنه شوند موکب های بین راه آب دارند.
وقتی روی فرش های مطهر روضه نشستم خداوند را شکر کردم که مرا اذن ورود دادند.
سینه زنی که شروع شد به دخترکانم گفتم :"سینه بزنین.”
بعد هم دم حسین جانم
حسین جانم
را گرفتم تا آنها هم تکرار کنند.
وقتی حسین علیه السلام با خانواده اش به کربلا رفت، ماهم باید خانوادگی هیئت بیاییم.
#راویان_روضه
#به_قلم_خودم
زن قاضی
ما یک چیزی در کتابهایمان میخوانیم که چرا زن نمی تواند قاضی شود. چرا نمی تواند فلان پست را به عهده گیرد یا شبهات و سوالات دیگر.
اما واقعیت چیز دیگری است.
دیروز که برای سرقت ماشینم به آگاهی مراجعه کرده بودم، سه سارق را در اتاق سرهنگ دیدم.
نمیدانم برای چه این سه نفر را با دست و پای بسته در این اتاق روی زمین نشانده بودند.
رنگ و رویشان پریده بود. به سختی یک نفرشان روی پای نفر کناری خوابیده بود.
سعی میکردم نگاهشان نکنم. اما دلم پیش کسانی بود که بیرون از آگاهی ممکن است منتظر این سه مردباشند.
نکند زن پا به ماهی منتظر شوهرش باشد
یا دختر کلاس اولی، منتظر بابایش باشد که دراین تابستان گرم بستنی بیاورد.
همین ما زن ها که آنقدر قوی هستیم که واسطه خلقتیم؛ تحمل دیدن سه دزد را نداریم.
همین خود من که دو بار بدون هیچ ترسی، بزرگترین درد آفرینش را برای زاییدن تحمل کرده ام، حالا از دیدن سه دزد رنگ و رو پریده ی روی زمین نشسته حالم بد می شود.
میدانی علت چیست؟ ما زن ها منبع عواطفیم. برای سرهنگ این سه مرد، سه سارق حرفه ای هستند که بد تر از اینها حقشان است.
اما برای من این سه مرد، ممکن است سه پدر، سه شوهر یا هر نقش دیگری باشند.
ما زن های پیچیدگی های ظریفی را میبینیم. نقش ها و رابطه ها را میبینیم.
قاضی شدن در شان فطرت ما نیست. فطرتی که همه کلیات را در نظر میگیرد، اگر بخواهد حکم به جزیی کند، از اصالتش دور می شود.
#به_قلم_خودم
روضه شهید آرمان علی وردی
از صبح انقدر درگیر بچه ها بودم که فراموش کردم، امشب شب اول ماه محرم است.
بچه ها را که خواباندم، پستی از شهید آرمان علی وردی در یک کانال مجازی دیدم. متوجه شدم شب اول عزاست.
پرچم مشکی ها را آماده کردم تا با پرچم غدیر عوض کنم.
خوابم نمی برد. بغض شب اولی در گلویم مانده بود.
اسم شهید علی وردی را جست جو کردم.
نحوه شهادت ایشان از زبان دوستش، شد روضه امشب من.
دوستش تعریف میکرد به حضرت عباس ارادت ویژه ای داشت. انتظار هم میرفت مثل مولایش با ضربات سر به شهادت برسد.
و مثل قمر بنی هاشم که امان نامه را رد کرده بود، ایشان هم نپذیرفت به حضرت آقا اهانتی کند.
مادرش تعریف میکرد:” به کسانی که زیر بدن مطهر را گرفته بودند گفتم آهسته داخل قبر قرار دهند، زخمی است.”
با خودم گفتم این مادر جسم پسر شهیدش را به مردان قوم و قبله خودمان داده تا با احترام دفن کنند،
ولی دلها بسوزه برای اجساد مطهری که زیر سم اسبان..
صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین
#راویان_روضه