عقدکنون
تمرین روایت نویسی
صدای پچ پچ زن ها را از پشت سرم میشنیدم.گرمای بدنم بیشتر از هرموقع دیگر حس میشد.گرفتن قرآن با ناخن مصنوعی قرمز کار آسانی نبود.این مژه هایی که روی مژه های خودم چسبانده بودند هم قران خواندن را دشوار کرده بود.هردفعه ای تکه های کوچک قند سابیده شده روی چادرم میریخت و قندهای کوچک دیگری در دلم آب میشد.در قلبم همه احساسات متضاد را باهم داشتم.گاهی خوشحال گاهی غمگین گاهی ارام گاهی مضطرب
اواخر سوره نور بود که حس کردم همه جمع منتظر رضایت من هستند و اخرین چیزی که شنیده بودم یک جمله سوالی بود.آیا وکیلم؟
نفس عمیقی کشیدم،آب دهانم را قورت دادم،انگار همه روزهای آینده از ذهنم گذشت.روزهای پختن و شستن،روزهای بدرقه یک مرد،روز زایشگاه،روز بچه شستن…لبخندی برلبانم نقش بست.اماده ورود به دنیای زنانگی ام میشدم.بلوغ دخترک درونم کامل شده بود.میخواستم به زن بالغ درونم رضایت دهم.
بسم الله گفتم.از پدر اصلی مان اذن گرفتم.به رسم ادب از والدینم اجازه گرفتم. بله!
به همه سختی های راه به همه تکاملی که برای من میخواست اتفاق بیوفتد بله گفتم.
دلتنگی
دیدی دلت برام تنگ شد؟دیدی بالاخره بهم اذن دادی بیام پیشت؟میدونستم خیلی مهربون تر ازاین حرفایی!میدونستم این همه سیاهیم رو ب روم نمیاری.میدونستم توی حرمت جای من گنهکار هم هست.همین دونستن ها است که منو پررو کرده ها..همین که به روت نمیاری منو به گناه کردن جسارت داده.اخه تو امامی..تو خیلی بخشنده ای..همه عالم و آدم ازم رو برگردونن تو میگی بیا در خونه ام..حتی خودت در خونه ام رو میزنی..یادته پارسال حنانه روی دستهام بود،رفته بود،از تلوزیون دیدمت گفتم آقا خودت دادی،نمیگیریش که؟گفتی نه بخیل نیستم.بچه ام صحیح و سالم..نذر تو! آوردمش پابوست..یادته سرفاطمه زهرا گفتم اگه پسربود اسم شما رو میذارم.دختر شد اسم مادرتون رو گذاشتم.آقا به مادرتون قسم نذار ازت جدا بیوفتم..اجازه بده در راه شماباشم.کمکم کن مفید باشم.همسری زهرا پسند باشم.مادری باشم که مورد تایید شماست.بتونم اون جور که شما میخواهید تربیت کنم.آقا اگه شما نخواهی که نمیشه.ببین الان خودت خواستی اومدم..تو رو خدا همه چی رو مثه همیشه ردیف کن..اخه تو رئوفی تو امامی..تو سلطانی..
مراقب خواهرکوچک
به خانه همسایه رفته بودیم.متوجه شدم دختربزرگم،وقتی خواهر نوپایش به سمت وسایل خطرناک می رود زودترازمن حضور پیدا میکند.یا اگر دخترکوچک زیادی ازما دور شود سعی میکرد بغلش کند و بیاوردش.حتی خوراکی هارا مواظبت میکرد تا خواهرکوچکش چیز ناباب دهانش نگذارد.هم خوشحال شدم هم دل تنگ..همین پارسال بود که مواظب خودش بودیم این کارهارا نکند و حالا او شده بود مراقب خواهر..بچه ها زودتر از انی که فکر میکنیم بزرگ میشوند.وهمان می شوند که ماهستیم.همان طور رفتار میکنند که باآنها رفتار کرده ایم.
#روایت_زن_مسلمان
#به_قلم_خودم
ازخودمان چه بگوییم؟
اهمیت روایت زن مسلمان
از زنان دهه ۴۰ چه تصوری در ذهنتان است؟اگر به شما بگویند زنان دهه ۵۰ و سالهای انقلاب را توصیف کنید چه می گویید؟تفاوت زیادی بین این دودهه است.زنان تاریخ ساز زیادی در شکل گیری انقلاب نقش داشتند. حتی به عقیده برخی کارشناسان،سهم عمده انقلاب روی دوش زنان است.سالهای جنگ هم بدون حضور و پشتیبانی زنان چه از نظر روحیه دهی و به میدان فرستادن عزیزان و چه از نظر تغذیه و لباس سپری نشد.
حال به نظرشما اگر از آیندگان بخواهند زن های دهه۱۴۰۰ تا ۱۴۱۰ را توصیف کنند،چه می گویند؟
بخش زیادی از آنچه بعدا از ما گفته خواهد شد به روایت الان ما از خودمان برمیگردد.به اینکه ما خودمان را چگونه می بینیم.انتخاب هایمان بر اساس چیست؟ اولویت هایمان چیست؟صحیح ترین روایت آن است که از زبان خودمان نقل شود.روایتی برخواسته از نیازهای حقیقی زن مسلمان. قطعا روایت درست از زن عصرما برمی گردد به برنامه ای که ما بانوان داریم.به تصمیم های ما ارتباط دارد.به جهت گیری ما در قبال حوادث زمانه مان ربط دارد.
#روایت_زن_مسلمان
نقش های یک زن
مدتی است به آینده فرزندانم بیشتر فکر میکنم.به اینکه اگر بروند مدرسه و مادر بقیه هم کلاسی هایشان تحصیلات عالی و شغل های انچنانی داشته باشند،آیا بازهم فرزندم مرا به خاطر انتخاب نقش مادری تحسین می کند؟آیا میگوید مامان ازتو ممنونم که ادامه تحصیل ندادی و دلبستگی ایمن ما را به خطر ننداختی؟
واقعا فرزندانم از مقایسه من با دیگر مادران دوستانشان چه نتیجه ای میگیرند؟آیا من نمیتوانم همزمان هم مادر باشم هم فعال فرهنگی؟ به راستی نمیشود برنامه ای بریزم که بین نقش هایم تضاد پیش نیاید.نمی شودبیشتر به آینده فکر کنم؟ حتی اگر فرزندانم مقایسه هم نکنند من در روزگاری که بچه هایم بزرگ میشوند چه کنم؟
کاش برنامه تدریجی ای برای اولویت های اجتماعی ام بریزم.کاش همه ما زنهایی که از سر قدرت مادری و خانه داری را انتخاب کرده ایم،خانه نشین محض نشویم.کاش نگذاریم بچه هایمان زیر تفکر معلمی بار بیایند که حجاب ما را، که فرزندآوری ما را زیر سوال ببرد.اگر میدان اجتماعی را بخاطر خانه خالی کنیم چه زنانی جای ما را میگیرند؟
جامعه از تفکر چه زنانی پر میشود؟
این چندخط سوالاتی بود درذهنم،اگر کسی راهکاری دارد بفرماید
#روایت_زن_مسلمان