روضه مصور، آرمان علی وروی
شبها از بغضی که در گلویم مانده است، خوابم نمیبرد.
بچه ها را که میخوابانم، کانالها و گروه های مجازی را بالا و پایین میکنم بلکه دو خط روضه قسمتم شود.
دیشب همه مراسم هایی که نزدیکمان بود را با ساعتش یادداشت کردم، شاید امروز با خانواده هماهنگی کنم و بروم.
نشد که نشد. دلم شکست.
آمدم منزل مادرم، تلوزیون را که روشن کردند تابوت مطهر آرمان علی وردی روی دستهای مردم میرفت.
حاج محمود کریمی میخواند:
” تو روضه مصور هستی
یه مملکت شده بی تابت.”
بغضم ترکید، اشک هایم با سرعت روی گونه هام جاری می شدند. دختر دو ساله ام پرید توی بغلم.
دستم را به قطره اشکی زدم و روی سرش مالیدم.
به یاد مراسم شیرخوارگانی که امروز نرفتیم.
اما آقا آرمان ما را مهمان سفره خودشان کرده بودند.
عمه شهید میگفت:” ما یکبار این بچه رو با پیراهن آستین کوتاه ندیدیم! یکبار پاچه شلوارش بالا نرفت.”
این ها را که میگفت روضه مصور آرمان را پخش میکردند.
و دل من در صحرای کربلا، پیش اجساد مطهری که لباس هایشان را به غارت بردند….
صلی الله علیک یا مظلوم یا ابا عبدالله الحسین
#راویان_روضه
#به_قلم_خودم