"هنوز چله اون تموم نشده، اینو کشتن!!"
منظورش از “اون"سردار زاهدی بود و از “این"شهید جمهور. ماتم برد. جایی برای خندیدن یا گریستن نبود. من حتی داغ حمله به سفارت را فراموش کرده بودم.
پیش خودش اینطور تحلیل کرده بود که جمهوری اسلامی هر دفعه کسی از میان خودش را میکشد تا نهضتاش سرپا بماند. که در عالم شوری بپا کند و خودش را سر زبانها بیاندازد. اما با خود نگفته بود چرا همه این بزرگواران از طیف پاک و خدمتگزار جامعه شهید میشوند؟
مثلا چرا از طیف دنیاطلبان، منافقان یا لیبرالها کسی کشته نمیشود برای درخت انقلاب؟ خب حذف اینان به دست حکومت یک تیر و دونشان است که! هم قهرمانسازی میکنند و هم سایه نحسشان از حکومت برداشته میشود.
چرا نظام باید امثال فخریزاده، زاهدی، حججی، سلیمانی و رئیسی را بکشد تا راهش را ادامه دهد؟ مگر نه اینکه اینان خدمتگزاران بیمزد نظاماند؟ مگر نه اینکه وجودشان پایههای حکومت را قوت میبخشد؟ اصلا چرا باید کار خودشان باشد وقتی شهدای عزیز از خود حکومت اند؟ چه دلیل منطقی برای این شبهه بیاساس است؟
در میان تحلیلهای آبکیاش اما یک چیز را تلویحا صادقانه گفت.
فقط پاکان و شهیدان زنده، خدمتگزار واقعی حکومتاند، بقیه سربارند. اصلا متعلق به نظام اسلامی نیستند، که اگر بودند باید خون یکیشان حداقل پای درخت انقلاب میریخت.
خدا جبران میکند.
۳۱ اردیبهشت تولد مامانم بود. بعد چندسال با تولد امام رضا یکی شده بود. از چند روز قبلش با دخترخاله هام هماهنگ کرده بودم که بریم مامانمو غافلگیر کنیم.
اما شب قبلش..
توی گروهها پیچید که بالگرد حامل رئیس جمهور فرود سخت داشته. دلم لرزید!
خب فرود بوده، سقوط که نبوده. لابد رئیس جمهور چند روز توی بیمارستان میمونه و برمیگرده سرکارش!
اون شب برای اولین بار فهمیدم چقدر رئیس جمهور برام عزیز!
با خودم عهد کردم اگه سالم برگرده، نذارم کارای امثال خزعلی و ضرغامی بین منو اقدامات رئیس جمهور فاصله بندازه.
توی گروهها دوستام بهم میگفتن ایشالله فردا رئیس جمهور رو سالم پیدا میکنند و تو برای مامانت یه تولد مفصل میگیری!
اما فردا چیز دیگهای گفتند…
من رفتم خونه مامانم. بدون غافلگیری!
خالهام زودتر اونجا بود. وسط سالن. جلوتلوزیون.
با مامانم گریه میکردند. من هم رفتم نشستم پیششون.
از اون روز شش هفت روز گذشته.
دیشب مامانم یه چادرهام رو برداشت گفت:” مریم یه چادر نداری بدی به من؟”
یه لحظه به ذهنم رسید ممکنه از طرف کوثرنت برام چادر بیارند. سریع گفتم:” نه مامان ندارم. اما یکی برام داره میاد! مال شما”
امروز کارهامون رو کردیم راهی خونه مامان بشم. چند دقیقه قبل پست زنگ زد آدرس رو هماهنگ کرد.
منم جایزه رو آوردم پیش مامانم بازکردم.
وقتی رسیدم داشت نماز میخوند. چادر رو باز کردم گذاشتم کنار جانمازش
خدا جبران کرد.
مامانم رو غافلگیر کرد. همون چیزی که نیاز داشت براش فرستاد.
چادر!
هنوز چله اون تموم نشده، اینو کشتن!!"
منظورش از “اون"سردار زاهدی بود و از “این"شهید جمهور. ماتم برد. جایی برای خندیدن یا گریستن نبود. من حتی داغ حمله به سفارت را فراموش کرده بودم.
پیش خودش اینطور تحلیل کرده بود که جمهوری اسلامی هر دفعه کسی از میان خودش را میکشد تا نهضتاش سرپا بماند. که در عالم شوری بپا کند و خودش را سر زبانها بیاندازد. اما با خود نگفته بود چرا همه این بزرگواران از طیف پاک و خدمتگزار جامعه شهید میشوند؟
مثلا چرا از طیف دنیاطلبان، منافقان یا لیبرالها کسی کشته نمیشود برای درخت انقلاب؟ خب حذف اینان به دست حکومت یک تیر و دونشان است که! هم قهرمانسازی میکنند و هم سایه نحسشان از حکومت برداشته میشود.
چرا نظام باید امثال فخریزاده، زاهدی، حججی، سلیمانی و رئیسی را بکشد تا راهش را ادامه دهد؟ مگر نه اینکه اینان خدمتگزاران بیمزد نظاماند؟ مگر نه اینکه وجودشان پایههای حکومت را قوت میبخشد؟ اصلا چرا باید کار خودشان باشد وقتی شهدای عزیز از خود حکومت اند؟ چه دلیل منطقی برای این شبهه بیاساس است؟
در میان تحلیلهای آبکیاش اما یک چیز را تلویحا صادقانه گفت.
فقط پاکان و شهیدان زنده، خدمتگزار واقعی حکومتاند، بقیه سربارند. اصلا متعلق به نظام اسلامی نیستند، که اگر بودند باید خون یکیشان حداقل پای درخت انقلاب میریخت.
#به_قلم_خودم
به دنبال نور در میانه کوه وجنگل!
به دنبال نور در میانه کوه وجنگل!
من در هر حادثه دنبال خودم میگردم. روزی که شهید حججی محکم رو در روی داعش ایستاد من در آن چشمهای پر غرور دنبال خودم بودم. روزی که خبر شهادت سردار را پیامک زدند، من در جست و جوی مختصات خودم روی نقشه دنیا بودم. وقتی فیلم کتک خوردن آن جوان سراسر اخلاص، آرمان علیوردی را به دست جنبش فواحش در خیابانهای تهران دیدم شوکه شدم. دانستم او آنجا در مقابل کسانی ایستاده که خواهان فروپاشی خانواده و حیا هستند. یک آن به خود لرزیدم. وظیفه من چیست؟ پاسبانی هرچه بیشتر از خانوادهام! از فردای شهادت تدریجیاش اکثر چالشهای زناشویی را گذاشتم کنار. هر حرفی که احتمال دعوای زن و شوهری داشت را نزدم. همه تلاشم را برای حفظ آرامش خانواده کردم. اینگونه مختصات خودم از آن حادثه را پیدا کردم. من با هر بمباران غزه، به درونم هجوم بردهام. عاقبت آنان خیر است، زندگی من چگونه ختم به خیر شود؟
بالگردی به کوه خورده و در میانه جنگل سوخته، اکنون همه سرنشینان آن در آرامگاه ابدی خفته که نه، بیدارترند. آن شوک اولیه مصیبت را رد کردهام. بازهم دنبال جای خود میگردم. آنان که عاقبت بخیر شدند، من چه کنم؟
حیف است از این داغ نشسته به جانم به سادگی عبور کنم. حیف است این داغ، سردیها و رخوتهای وجودم را گرم نکند! من دنبال حرارتی هستم که ذرهذره مرا بیتاب کند. من به دنبال نورم!
حیف است میان تکهپارههای بالگرد و آن بدنهای سوخته، راهی برای رسیدن به امام نیابم! زندگی آنان چگونه بود که آخرتشان اینطور رقم خورد؟
به راه شهدای خدمت مینگرم. آیا فقط برای آب و نان دویدهاند یا اهداف والاتری هم داشتند؟ خدمت را چگونه تعریف کرده بودند؟ فقط برای دنیا؟ یا ابدیت هم در دایره تعریف گنجانده بودند؟
مگر میشود کسی شهادت را بین کوه و جنگل بیابد و عمری برای ابدیت تلاش نکرده باشد؟
من از کنار هم گذاشتن قطعات پازل زندگی آنان دنبال پیدا کردن گمشدههای خودم هستم.
من میخواهم جانم را برای امام آماده کنم. من در به در نوری هستم که تاریکیام را روشن کند. که مرا زودتر به امام برساند.
#به_قلم_خودم
#برای_طلبه_نوشت
مریم حمیدیان
یک شب پر از درد
ما درد کشیدیم. ما تمام آن شب را جان به لب شدیم.
همه گوشی و تسبیح به دست دعا میکردیم. دیشب و امشب اما همه آرام شدهاند. حتی کانالهای قلابی هم فکر جذب ممبر نیستند. دیگر روی بنرهایشان نمینویسند “جزئیات سانحه بالگرد حامل رئیس جمهور و همراهان”
تمام شد. هرچه آشوب توی دلمان بود، هر استرس و دلهرهای داشتیم تمام شد. آنچه نمیخواستیم اتفاق افتاد. رئیس جمهور به آرزویش رسید.
اما ما یک شب پر از درد را تجربه کردیم. همه ما یک ویژگی داشتیم. چشم انتظاری! ما همه با هم منتظر بودیم. بیتاب شدیم. دعا کردیم.
دلهای ما بهم نزدیک شد. به یک خواسته مشترک رسیدیم: “کاش سرنشینان بالگرد به سلامت باشند.”
دیشب بماند به عنوان یک الگو به نام یک عملیات مشترک. اصلا یک تمرین اضطرار دسته جمعی.
کاش به زودی همه دلها برای ظهور اماممان بیتاب شود.
کاش باهم دست به دعا برداریم و مضطر شویم.
به یک خواسته مشترک برسیم
“خدایا ببخش برما، اماممان را به ما برگردان!”
مریم حمیدیان