برنامه های کودک
منم بچه مسلمان
به همراه دختر بزرگم،مدتی است برنامه کودک های سیما را تماشا می کنم.
از بین آن همه شبکه و عمو و خاله،برنامه منم بچه مسلمان هم دوست داشتنی تر است هم آموزنده تر.
پایه ثابت اکثر برنامه های دیگر موزیک های تند است.
شادی لحظه ای را بالا میبرند و کودک هیجان افراطی را تجربه می کند.
اما در برنامه منم بچه مسلمان یک سرود با معنا را با بادکنک یا پرچم میخوانند،هم شاد است هم محتوا دارد.
بعضی برنامه ها برای آنکه در دقیقه های پایانی برنامه بگویند فلان کار بد است و بچه ها آن کار را نکنید،از ابتدای برنامه همان کار را با سر و صداها و جیغ های مخرب نمایش می دهند.
آخر مگر یک کودک چقدر قدرت استدلال دارد که با چنددقیقه نتیجه گیری متوجه بد بودن بشود.
از دیگر کارهای جالب برنامه منم بچه مسلمان این است که خردسالان دختر در یک برنامه
و خردسالان پسر در نوبت بعد به عنوان شرکت کننده حاضر میشوند.
و از ویژگی های منحصر به فرد و بی نظیر این برنامه،بحث اجرای آن است که توسط حجت الاسلام والمسلمین مقدسیان صورت می گیرد.
فضای کلی برنامه در یک مسجد فرضی است و بازیگران ان عمو رحمان خادم مسجد
پارسا نوه عمو رحمان
و عموصادق،روحانی مسجد می باشند.
چند عروسک دست ساز هم در قسمت های مختلف قصه های متفاوتی رقم میزنند.
و در بخش قصه توسط خاله ریحانه،معرفی کتاب های عالی صورت میگیرد.
این کار خلاقانه سبب انس با کتاب از همان دوران کودکی میشود.
امیدوارم از دیدن این برنامه در کنار کودکانتان لذت ببرید
کاش مادرشدنم به چهارشنبه سوری نیوفتد
چهارشنبه سوری و وضع حمل
آن سالی که قراربود اواخر اسفند وضع حمل کنم
یکی از دعاهای جدی ام در طول بارداری این بود که خدایا وضع حمل مرا به چهارشنبه سوری نینداز!
از اینکه به جای دعاهای بهتری مثل عاقبت بخیری فرزند به همچین چیزی فکر میکردم خجالت میکشیدم.
اما خب چه کنم که یکی از ترس های مهمم همین بود.
از اینکه قرار باشد شام اخرین سه شنبه سال را در راه یمارستان باشم آن هم با طفلی در شکم وحشت داشتم.
هنوز هم ازترقه و اتش بازی های یله و رها واهمه دارم.
دل مشغولی همیشگی ام این است که اگر زن آبستنی از صدای هولناک بی احتیاطی جماعتی بترسد چه؟
این کم خطر ترین سناریویی است که در ذهنم است.
بقیه داستان ها و شاید حقیقت ها آنقدر تلخ است که جرات فکر کردن به آنها را ندارم.
دعا میکنم امشب همه چیز به خیر ختم شود.
من توی یه سال و دو روز پیش دوبار مامان شدم
وقتی بچه بودم و عروسک هایم را تر و خشک میکردم با خودم فکر میکردم مامان شدن چه شکلی است
ان موقع ها سعی میکردم برای عروسک هایم مامان خوبی باشم
به انها غذا میدادم و مراقبشان بودم.بعضی وقتها میبردمشان تا با عروسک های دختر همسایه بازی کنند.
تا اینکه بزرگ شدم و دیگر زشت بود مامان عروسک هایم باشم.
چند سالی از دنیای مادری فاصله گرفته بودم تا اینکه ازدواج کردم وخانوم یک خانه ی واقعی شدم.
یک خانه ی واقعی با اشپزخانه واقعی که میشد برای بچه های واقعی و پدرشان غذا پخت.
خیلی دوست داشتم مامان شدن واقعی را تجربه کنم.
تا اینکه خدا یک بچه واقعی به من هدیه داد.
دقیقا دو سال و دو روز پیش بود…
وقتی اکثر ادم ها درگیر خانه تکانی بودند من با امدن یک نوزاد که با عروسک های بچگیم فرق زیادی داشت مامان شدم.
نوزاد رسیدگی های زیادی لازم داشت و گاهی خارج از توان من بود
اما من انقدر مادر شدن را دوست داشتم که سال بعد خدا دوباره به من یک بچه هدیه داد.
من در دوسال و دو روز پیش مشغول مامان بازی بودم.یعنی وظیفه ام این بوده که نقش یک مادر واقی را بازی کنم.
گاهی شاکر گاهی خسته گاهی شاداب گاهی کسل
هرچه بود تا اینجای راه را امده ام..
اهی مورد رضایت مادر اصلی همه ما سلام الله علیها قرار گیرد..